خاطرات دفاع مقدس

2 3,097

1- لطفاً خودتان را کامل معرفی کنید

اینجانب محمد کرمانی متولد سال 1349 در شهرستان بیرجند روستای فدشک در مجاورت جاده ی بیرجند کرمان هستم.

2- روز اول جنگ چگونه با خبر شدید و کجا حضور داشتید؟

در غروب 31 شهریور1359 در حالیکه برای ورود به کلاس 5 ابتدایی شوق وصف ناپذیری داشتم در مسیر بازگشت از نانوایی با دیدن هواپیماهای جنگی بر فراز شهرمان بیرجند متوجه شروع جنگ شدم که اخبار شب رادیو و تلویزیون آنرا تائید کرد.

3- تصور آن روز شما از جنگ و آینده آن چه بود؟

تقریباً هیچ کس تصور نمی­ کرد که این حمله شروع هشت سال جنگ در سرتاسر مرز غربی و جنوبی کشور باشد. قدیمی­ ترها خاطره جنگ ظفار یا کمک نیروهای نظامی پهلوی به شاه عمان را تعریف می­ کردند. و آنهائیکه با تاریخ آشنا بودند، از شکست­ های نظامی عباس میرزا در مقابل روسیه تزاری و جدا شدن بخش­های وسیعی از کشور تلخ­ترین خاطره­ها را داشتند.

4- اولین بار چند سال داشتید، در چه تاریخی، با چه انگیزه­ای و از طریق کدام یگان به جبهه اعزام شدید؟

اولین حضورم در جبهه مقارن با 16 سالگی ام بود. واحد اعزام کننده ما سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. در آن روزها فرمان امام بزرگترین انگیزه برای هر مسلمانی بود که خود را به جبهه ­های نبرد حق علیه باطل برساند. اما آشنایی و حضور خانوادگی در متن انقلاب و دفاع مقدس عامل تقویت کننده ­ی، درک ضرورت و وجوب برای حضور در دفاع مقدس بود. بنابراین نیاز به عامل انگیزشی دیگری نبود. هر چند دفاع از خاک و سرزمین هم مسئله حائز توجهی است که در آن روزها ذهنم را به خود مشغول کرده بود.

5- خانواده شما با اعزام به جبهه مخالف بودند یا موافق؟

اینجانب در آن دوران دانش ­آموز سال اول دبیرستان در رشته ریاضی فیزیک بودم، در یک خانواده متوسط فرهنگی زندگی می­ کردم. پیش از من برادر بزرگترم که از مؤسسین سپاه پاسداران بیرجند در سال 58 بود و قبلا بارها به جبهه اعزام شده بود، بنابراین فضای جبهه و جنگ در خانواده ما شناخته شده و ضرورت و وجوب حضور در صحنه­ های دفاع مقدس امری پذیرفته و قابل درک بود. تنها مسئله­ ای که همواره پدرم بر آن تأکید داشتند این بود که همزمان با حضور در جبهه، رسالت اصلی آموختن و مدرسه را به کناری نگذاریم. بنابراین من هم با قول جدی به ایشان مبنی بر پیگیری تمام و کمال درسم، مانع دیگری برای رضایت ایشان بر سر راهم نبود و به راحتی رضایت ایشان را کسب و راهی جبهه­ های جنگ شدم و تقریباً حضورم تا پایان جنگ ادامه داشت.

6-چه مدت، چند بار و در کدام مناطق در جبهه حضور داشتید؟

مقارن با 1365/04/08 اولین حضورم را در جبهه ­ها تجربه کردم. در چهار مرحله به جبهه اعزام شدم که مجموعاً یکسال و هفت ماه 29 روز حضورم به طول انجامید.

7- آیا آموزش و دوره دیدید یا بدون دیدن آموزش به جبهه اعزام شدید؟

در پایگاه بسیج و در اردوهای دانش آموزی آموزش­ های نظامی و عقیدتی در دوره راهنمایی و اول دبیرستان شرکت کرده بودم و لیکن برای اعزام به جبهه در دوره آموزشی خاصی شرکت نکردم . اما به محض ورود به جزیزه مجنون و استقرار در موقعیت سه راه جفیر و شروع به کار به عنوان نیروی مخابرات گردان توپخانه از تیپ 61 محرم، آموزش های لازم را در زمینه سیم بانی، بیسم­چی­گری و دیگر کارهای گروه مخابرات به مدت دو هفته دیدم و پس از آن مدتی در همان مقر گردان و بعد هم نزدیک 60 روز در موقعیت آبی یکی از گروهانهای توپخانه، در هورالعظیم خدمت کردم و اما چند ماه بعد که برای دومین بار به جبهه عزیمت نمودم و طولانی­ترین اعزام هم بود و نزدیک به 13 ماه به طول کشید، نزدیک 100 روز آموزشهای تخصصی اطلاعات و عملیات، دیدبانی در روز و شب و کار با دوربین­ های مادون قرمز، کالک و نقشه خوانی و هم چنین آموزش های مهارتی رزمی ودفاع شخصی و نهایتاً دوره فشرده آموزش غواصی را در مدت 120 روز و اتفاقاً با 120 نفر از همرزمان بسیجی دیدم. این آموزشها برای 120 روز و حداقل 12 ساعت در موقعیت شهید شریفی لشکر 5 نصر و مشترک با بسیجیان لشکر 21 امام رضا(ع) برگزار شد. از معروف­ترین اساتید آن چهار ماهه ­ی طلایی، برادر حاج باقر یا همین آقای دکتر قالیباف شهردار محترم تهران بوده ­اند که هر روز دو ساعت و سه روز در هفته تحلیل عملیات تدریس می­ نمود. ایشان در آن زمان فرمانده لشکر 5 نصر خراسان بوده­ اند و در فضایی واقعی و به دور از سانسور و اغراق به تحلیل علل شکست و پیروزی رزمندگان سپاه اسلام در هر یک از عملیات­هایی می ­پرداختند که تا آن روز ما بین ما و عراق رخ داده بود. از دیگر مدرسین آن دوره­ها حاج حسین موسوی و حاج عبدالله ارشاد بوده­اند که مباحث تاکتیک و تخریب را در عملیات و هنرهای رزمی را به ما آموختند. یکی دو جلسه هم مهمان حاج اسماعیل قاآنی فرمانده لشکر 21 امام رضا(ع) و قائم مقام کنونی سردار قاسم سلیمانی در سپاه قدس بودیم.

8- اگر در عملیاتهایی شرکت داشتیدلطفاً با ذکر مسئولیت برای ما تشریح فرمایید

اولین بار که به جبهه اعزام شدم در تیپ توپخانه 61 محرم و آتشبار 3 گردان توپخانه در جزیره مجنون در موقعیت عاشورا مستقر شدیم و من بیسم ­چی آتشبار بودم. این دوره 100 روزه، در واقع اولین تجربه حضور در جبهه و همزمان اولین تجربه دوری طولانی مدت از خانواده بود. برای یک نوجوان 16 ساله تجربه بی­بدیلی محسوب می­ شود. دومین نوبت اعزام در دیماه 65 و کمی قبل از عملیات کربلای 4 و 5 بود که این بار به لشکر 21 امام رضا و در واحد اطلاعات عملیات بود که بسیار هم از لحاظ زمانی طولانی شد و حدود 13 ماه مستمراً ادامه یافت. در این دوران که اصلی ­ترین دوران حضورم در جبهه­ ها بود عمدتاً در بخش دیده­ بانی اطلاعات عملیات بودم که چند ماه از این حضور بر روی ارتفاعات مشرف بر دریاچه سلمانیه عراق به مدت چهارماه در منطقه­ ای بین مرز رسمی ایران و عراق مستقر بودیم و عمده تدارکات نیز از سوی کردهای محلی نقل و انتقال می­یافت. دو حضور کوتاه مدت هم در ماههای پایانی جنگ قبل و بعد از نوروز 67 داشتم که آخرین آنها همزمان با عملیات مرصاد بود. هر چند که ما در جبهه جنوب منطقه عملیاتی مستقر بودیم.

9-اگر در جبهه مجروح شده ­اید، چند درصد دچار جانبازی و مشکلات جسمی هستید از دیگران چه انتظاری دارید؟

بگذارید با مهندس شهید سرلشکر باکری همنوا شویم و مسئله را برعکس ببینیم این­که رزمندگان ما پس از جنگ چگونه برخورد می­کردند به تعبیر ایشان سه گروه شدند. گروهی که در این دنیا غلطیدند، گروهی کنج عزلت گزیدند و گروهی که در متن کارزار و زندگی به مبارزه ادامه دادند و به مصداق حدیث شریف کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا هر عرصه و پهنه­ای را میدان کارزار و مبارزه دیدند و خون دلها خوردند ولی از پا ننشستند. طبیعتاً جامعه هم با هر یک از این گروهها برخورد متفاوتی در پیش گرفت. سه بار در جنگ شیمیایی شدم و هنوز هم عوارض جدی با خود دارم. لیکن سراغ کارت و بنیاد و این جور چیزها نرفتم.

10-با باوری به نام هراس از مرگ چگونه برخورد کردید؟

جان آدمی عزیر است، بسیار هم عزیز است در حدی که در تعابیر قرآنی آدمی حاضر به فدیه یا عوض دادن همسر، فرزند و پدر و مادر خویش برای رستن از مهلکه مرگ می­باشد. اما مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ.

حکایت مرگ و زندگی در جنگ برای باورها، اعتقادات، ناموس و سرزمین­ات حکایت دیگری است. آنجا برای مرگ مسابقه بود و من دیدم. با دو چشم سر دیدم که برای گذر از میدان خطر و باز شدن معبر کار به قرعه کشی می­ کشید و حسن روی همه قرعه ها فقط حسن را نوشته بود. تا فقط حسن پیش قراول گروه و فاتح ملکوت باشد. و دوستانش از روی جسم بی جان او قدمی به پیش روند. هول از مرگ امری طبیعی و غیر قابل انکار است اما وقتی تصویر ذهنی و تجسم عینی تو از مرگ وصل به لقای الهی می­ شود حس غریب و عجیب می­شود. بگذار این قصه همچنان بماند

باز باش ای باب بر جویای باب

11- چه خاطرات تلخ و شیرینی از دوران دفاع مقدس به یاد دارید؟

قطعاً تلخ­ترین خاطره در 8 سال دفاع مقدس چه در روزهای حضور و چه در روزهایی ­که در پشت جبهه بودیم خبر شهادت عزیزترین فرزندان این ملت بود. و تلخی این خبر برای همرزمان آنها بسیار بیشتر بود. بنابراین بسیار طبیعی است برای من هم تلخ­ترین روزها و لحظات اوقاتی بود که خبر شهادت دوستی را می­ شنیدم که حسرت از دست رفتن یک دوست با احساس قبطه از جا ماندن از کاروان شهیدان با این ممزوج می­ شد و خاطرات تلخ و ماندگاری را رقم می­زد که با برخی از آنها هنوز هم زندگی می ­کنم. خاطرات شیرین هم کم نبوده­ اند که عمدتاً معطوف به پیروزی­های غرور آفرین سپاه اسلام در عملیات­های مختلف به این مربوط می­ شد که شاخص­ترین آنها عملیات بیت­المقدس و خبر آزادی خرمشهر و عملیات والفجر 8 و فتح فاو بود. اگرچه گاهی خبر معلوم شدن سرنوشت یک رزمنده و این­که خانواده او از وضعیت اسارت و شهادت وی مطلع می­ شدند هم در نوع خود خوشحال­ کننده بود.

12- آیا در زمان جنگ شما در صنعت شاغل بودید؟ چه سمتی داشتید از وضعیت صنعت بگویید و نقش شما و مسئولان در آن دوران چه بود؟

همزمان با پیروزی انقلاب دانش­ آموز کلاس سوم ابتدایی بودم و طبیعتاً کار و فعالیت مستقیمی در ارتباط با فعالیت­های اجتماعی از دستم ساخته نبود. لیکن خوب به خاطر دارم که به همراه پدر و عمویم در راهپیمایی زمستان 57 شرکت می­ کردم. پس از آن هم در اردوهای آموزشی همه­ ساله شرکت می­­ کردم و مدرسه راهنمایی هم عضو انجمن اسلامی شدم و سالهای سوم راهنمایی و پس از آن همزمان با حضور در دفاع مقدس مسئول بخش آموزش و گزینش اتحادیه انجمن­های اسلامی شهرستان فعالیت­های درخور توجهی داشته­ام. و عضو شورای مدیریت اتحادیه انجمن­های اسلامی بودم. در تمام سالهای کودکی مکبر مسجد محل بودم و عضو پایگاه بسیج مسجد جامع شهرمان بودم که بعدها در دوران دانشگاه و پس از آن در صنعت هم تاکنون ادامه داشته و برای مدت کمتر از دو سال هم سرپرستی فرماندهی بسیج صنعت پتروشیمی مشتمل بر 50 پایگاه بسیج در سطح کشور برعهده ام بود . در 35 سال گذشته یک مسلمان انقلابی نمی­ توانسته است که جدای از مسائل سیاسی روز کشور باشد و از نوجوانی خوب بخاطر دارم یکی از توصیه­ های هفده ­گانه امام خمینی(ره) برای خودسازی قرار داشتن در جریان امور مسلمین بود. در دوران دانش آموزی و بویژه در دوران دانشجویی نقش مؤثری در حل مسائل دانشجویی و اختلافات بین دانشجویان و بعضاً مسائل رفاهی و اجتماعی خوابگاه­ها و نظایر آن داشتم.

13- حال و هوای رزمنده­ها به ویژه جوانترها در آن روزها چگونه بود؟

چشم دل بگشای تا که آن بینی     آنچه نادیدنی است آن بینی

به چشم سر همه چیز از جنس خاک بود و بس. رنگ لباس­ها خاکی بود. چهره ها همه غبار گرفته بود. حتی کفشها و پوتین­ ها هم از کثرت حرکت در رمل­ها به رنگ خاکستری در آمده بوده­اند. اصلاً همه خاک بوده­اند. هیچ کس هیچ ادعای نداشت و عرصه دفاع مقدس پُر بود از مردان بی ادعا، کسانی که همیشه بدهکار بوده ­اند، بدهکار امام، بدهکار نظام، بدهکارایران، بدهکار زن و فرزند و پدر و مادر، بدهکار فرمانده و هم رزم، هیچ کس و هیچ جور طلبکار نبود، سهم خواهی وجود نداشت، فخری فروخته نمی­ شد، تکبری ورزیده نمی­شد، حسدی نمی­دیدی، بخلی وجود نداشت، زبان­ها پُر از ذکر بود. دلها پُر از تسلیم بودو سراسر وجود همرزمان خصوع به حضرت حق و خشوع نسبت به بندگانش فرا گرفته بود. نوجوان 13 ساله کاشمری شهدی بهاری را در نظر دارم که چنان در دعاهای کمیل هق هق گریه­هایش فضا را پُر می­کرد که گویی گناه عالم و آدم بر دوش همین یک نوجوان است و دارد برای همه آنها استغفار و طلب بازگشت می­ نماید. شهید شربتی طلبه جوان، خوش سیما، با سواد و بیست و چند ساله­ای بود که هنوز خاطره برق نگاهش سراسر وجود آدمی را از خود بی خود می­ کند. شهد محسن شهپر ترکش بزرگی گیج گاه و نیمی از صورتش را برده بود اما او در آخرین نگاهها و نفس­هایش لبخند می­زد یقیناً آنچه نادیدنی است آن می­دید. خدایشان بیامرزد و حتی لنگ لنگان ما را به گرد ساحت کبریایی ایشان برساند و به حرمت آن روزها و این یاران ما را مخلدان در آتش غضب و خشم خویش قرار ندهد و تا نیامرزیده است از این دنیا مبر. آمین یا رب العالمین

14- پس از بازگشت از جبهه کجا مشغول شدید؟ چه زمانی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟

تا مرداد 67 و تقریباً یک ماه پس از قبول قطعنامه 998 توسط دولت جمهوری اسلامی در جبهه بودم و در گردان روح الله لشکر 5 نصر انجام وظیفه کردم. به شهرمان برگشتم و امتحانات شهریور ماه درسهای باقی مانده از سال چهارم ریاضی و فیزیک را امتحان دادم. نیمه دوم سال 67 را در استانداری سیستان و بلوچستان در دفتر معاونت اقتصادی و ستاد بسیج اقتصادی مشغول شدم. اما خیلی زود به راهنمایی یک پیرفرزانه که در آن روزگار دهه هشتم عمرش را تجربه می­کرد و سابقه سفارت و دیپلماتیک هم در پرونده ­اش داشت و آن روزها به عنوان مشاور اقتصادی استانداری مشغول خدمت بود، سعی در آمادگی برای رفتن به دانشگاه نمودم. و به لطف خدا از مهر 68 در رشته پتروشیمی دانشگاه صنعتی اصفهان مشغول تحصیل شدم. در سال73 و در حالیکه با تفاوت معناداری در حد دونمره از معدل کل، در سه ترم آخر تحصیلی شاگرد ممتاز دانشکده شده بودم فارغ التحصیل دوره لیسانس شدم. باور به کار میدانی برای یک مهندس، پر اشتیاق به تجربه آموخته­ هایم در میدان عمل سبب شد که حتی در آزمون فوق لیسانس مهندسی شیمی هم ثبت نام نکردم . تنها ده ماه شروع به کارم را به تاخیر انداختم و به لطف خدا و حمایت ویژه برادر بزرگم که خود از سرداران شجاع و جانبازان غیور جنگ تحمیلی هم بود روزی 8 ساعت کلاس زبان انگلیسی رفتم و تقریباً همین تعداد ساعت هم هر روز آموخته­هایم را بازآموزی نمودم. در زمستان 73 برنامه شروع به کارم در پتروشیمی خراسان نهایی شد و از فروردین 74 کارم در صنعت پتروشیمی کشور آغاز شد. که تا امروز ادامه دارد. در سال 1379 ازدواج کردم که حاصل آن رخ داد میمون و مبارک سه فرزند به نامهای محمد مسیح 14 ساله، محمد سروش11 ساله و محمدطاها یا امیرعلی 2 ساله می ­باشد. این پیوند مقدس منشاء برکات و جهش­ هایی در همه ابعاد خانوادگی، کاری، اجتماعی و شخصی زندگیم شد. و باب رحمت بی منتهای حضرت پروردگار است که به رویم گشوده شد. که امیدوارم خداوند متعال ظرفیت برخورداری و توانایی شکر گزاری همه نعمتهای بی کرانش را به ما عنایت فرمایدو عاقبت بخیری را فراروی ما قرار دهد و به دور از وسوسه­های شیطان رجیم و نفس اشاره کننده به بدی­ها در انتهای زندگیمان جسارت این را داشته باشیم تا فریاد بزنیم که ” من آنچه در توان داشته­ام انجام داده­ ام”

خدایا چنان کن سرانجام کار                     تو خشنود باشی و ما رستگار

15- اگر هم اکنون کشور ما مورد حمله قرار بگیرد آیا شما حاضرید جهت دفاع از کشورمان به جبهه اعزام شوید؟ یا به فرزندانتان هم اجازه می­دهید؟

در منطق دینی ما هر روز، روز جنگ و مبارزه و هر سرزمینی یا هر مکانی پهنه کارزار حق و باطل و هر ماهی محرم است. “کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا و کل شهر محرم” اینکه ما جزء کدام سپاه باشیم و بمانیم یا راوی خنثی دشت کربلا باشیم به تصمیم خودمان مربوط است. دو دشمن قداره بند و نادیده به چشم هم همیشه همراه­مان هستند. تا از یاد نبریم که با وجود نفس اماره و شیاطین جن و انس جنگ درونی خانزاد و مبارزه بیرونی تا حضور شرک و کفر و الحاد و فقر و تبعیض و فساد و هر بد اخلاقی دیگری برپاست صحنه پیوسته به جاست   زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست

آری برادرم اگر امروز هم جنگی فیزیکی و در مرزهای ایران اسلامی برما تحمیل شود آماده همان دفاع مقدس مقدسیم. هم خود به آن محلق می­ شویم و هم به فرزندانم به اقتضای سن و سالشان رخصت می ­دهم. وهم از متاع قلیل دنیوی از اعطای آنچه در اختیار دارم کوتاهی نخواهم کرد. به توفیق الله و المنه

خدا خود شاهد است که هنوز سعی می کنم با هر دوش گرفتنی غسل شهادت هم بکنم و هم از مادرم هفت سال پیش در حرم و بارگاه باشکوه ابالفضل العباس خواستم و هم سال گذشته در کنار بقعه و حرم با عظمت امام حسین(ع) از پدرم التماس کردم که برایم دعا کنند تا پایان راهم شهادت در راه خدا باشد.

در باغ شهادت را ببستند                 کلیدش را چرا یارب شکستند

16- در پایان اگر مطلبی دارید بفرمایید؟

جامعه امروز ما با آن سالها فاصله معناداری گرفته است. بسیار پر مدعا و در همان حال بداخلاق شده ­ایم. نهضتی دوباره باید نمود و تمنای رحمتی مستمر نمود تا به اخلاق و ایمان آن روزها برگردیم. باید دوباره از جنس خاک شد و نخوت و تکبر را به دور ریخت. دوران هشت ساله منتهی به 92 کشور را به لبه سقوط بد اخلاقی برد. دروغ بی قباحت و بل توانایی دروغ گویی فضیلت شمرده شد و چنان بی کفایتها با قدر شدند و بر صدر نشستند که شرح آن این زمان بگذار تا وقت دگر. مثل هر پدیده اجتماعی دیگر قابل تحصیل و احصاء خیر وشر و خوب و بد ایشان ممکن است. اما عالم تشییع و مسلمان ایرانی امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازگشت به اخلاق و حرفه­ای گرایی اخلاقی برای پیشرفت توام با عدالت است. ما به خردورزی جمعی اخلاق مداری حرف ه­ای و حرکت متواضعانه و بی ادعا از هر روزی محتاج­تریم. ما نه طلبکار ایران، نه طلبکار اسلام، نه طلبکار نظام مقدس جمهوری اسلامی و نه طلبکار رهبر فرزانه آن و نه طلبکار خانواده ­های شهدا جانبازان و آزادگان هستیم. بلکه بر عکس تنها با نهادینه سازی انگاره ذهنی” بدهکار پنداری مستمر” به همه اینهاست که می­ توانیم به عنصری مفید، موثر، خداپسند، اخلاق مدار، حرفه­ای گرا، و بی مدعا تبدیل شویم.

2 نظرات
  1. جواد معصومي می گوید

    سلام بسیار عالی بود یاد خاطرات جنگ افتادم ، امروز برایم در شرکت عالی
    مطالب جالبی را مطالعه کردم. موفق باشی دکتر

  2. همكار می گوید

    قربانت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.